|
و نگاه من درگیر دیگری شد، پیش از آن که با تو درگیر شود، و نمی دانستم که نگاه تو پیش تر از آن درگیر من شده. و دستانم را به دیگری سپردم، پیش تر از آن که به تو بسپرم، و نمی دانستم که پیش تر جای خالی دستانت ازان من بوده. و چگونه می دانستم با منی پیش از همه، وقتی که سردی نگاهت با من بود. و من با دیگری بودم هنگامی که دلم محو تو بود. و دستم را به دیگری سپردم هنگامی که سردی نگاهت مهمان من بود. و ندیدم و نگفتم که با توام. وندیدی و نگفتی که با منی. و با دیگری ماندم و درگیرت شدم، آن زمان که رهایت کردم. و از من بریدی و رهایم کردی، آن هنگام که رها شدی. و به تو رسیدم آن هنگام که بریدم از دیگری، و بریدی از من آن هنگام که به تو رسیدم. و از آن گذشتم که گاهی بگذرد آن که گذشت. و گذشتمو گذشتی، ماند گذشته های بی گذشت که هیچ گریزی از آن نیست. و تنهایم گذاشتی و من تنها ماندم و من همواره بیزار بودم ازین تنهایی. و تنها ماندم و نیامدی. و تو آغاز شدی آن هنگام که تمامم کردی، و من تمام شدم آن هنگام که آغاز شدی با دیگری. من ماندم و تنهایی... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ pn: دوباره ایمان آوردم که عشق بیهوده است...
|
About
Home
|