تبليغاتX
غمی غمناک

غمی غمناک

دیگران را هم غم هست به دل / غم من لیک غمی غمناک است...

 

و من چه بیزارم ازین عشق

 ازین احساس.

و  چقدر تنفر دارم ازین من

از خودم.

به خاطر این همه ساده بودن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

pn: بعد از این همه احترام، این همه ارزش، این همه عشق ناب...

از من میخواد باهاش...

چشمام بعد از یک هفته هنوز تار می بینن بس که گریه کردم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت12:0توسط من | |

 

یاد می گیریم عادت کنیم یا مجبور می شیم عادت کنیم؟؟!! 

شاید هم یاد می گیریم که مجبوریم عادت کنیم...

شاید هم اون قدر درگیره زندگی با همه ی سختی هاش میشیم

 که دیگه وقتی برای عادت نداریم چون همه چیز رو از قبل پذیرفتیم...

پس آرزو هامون چی میشن؟ خاک می خورن؟...

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت19:54توسط من | |

 

 

و نگاه من درگیر دیگری شد، پیش از آن که با تو درگیر شود،

 

و نمی دانستم که نگاه تو پیش تر از آن درگیر من شده.

 

و دستانم را به دیگری سپردم، پیش تر از آن که به تو بسپرم،

 

و نمی دانستم که پیش تر جای خالی دستانت ازان من بوده.

 

و چگونه می دانستم با منی پیش از همه، وقتی که سردی نگاهت با من بود.

 

و من با دیگری بودم هنگامی که دلم محو تو بود.

 

و دستم را به دیگری سپردم هنگامی که سردی نگاهت مهمان من بود.

 

و ندیدم و نگفتم که با توام. وندیدی و نگفتی که با منی.

 

و با دیگری ماندم و درگیرت شدم، آن زمان که رهایت کردم.

 

و از من بریدی و رهایم کردی، آن هنگام که رها شدی.

 

و به تو رسیدم آن هنگام که بریدم از دیگری، و بریدی از من آن هنگام که به تو رسیدم.

 

و از آن گذشتم که گاهی بگذرد آن که گذشت.

 

و گذشتمو گذشتی، ماند گذشته های بی گذشت که هیچ گریزی از آن نیست.

 

و تنهایم گذاشتی و من تنها ماندم و من همواره بیزار بودم ازین تنهایی. و تنها ماندم و نیامدی.

 

و تو آغاز شدی آن هنگام که تمامم کردی، و من تمام شدم آن هنگام که آغاز شدی با دیگری.

 

من ماندم و تنهایی... 

                                                           

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

pn: دوباره ایمان آوردم   که عشق بیهوده است...

   

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت13:48توسط من | |

 

ازم ایراد نگیر که چرا مدام رومو ازت بر می گردونم ...

فقط چند ثانیه مهلت دارم ...

فقط چند ثانیه مهلت دارم که لبامو گاز بگیرم

تا اشکام جاری نشن...

نمی خوام تو هم گریمو ببینی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

pn: نگاه کن...

لبم کبود شد!

+نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت19:59توسط من | |

 

فکر کنم قضیه یه همچین چیزایی بود.

آره انگار همین بود.

یه روز،  یه جا،  یه نفر،

همین جوری زل زد تو چشام،

در نهایت خونسردی ، بهم گفت:

" برو گمشو!!! "

منم رفتم گم شدم!!!

 

نمی دونم چرا

اما هنوزم هرچی سعی می کنم

پیدا نمیشم...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 pn: هنوز تو خودم گمم..

حرفتو پس بگیر...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت19:11توسط من | |

 

برگشتم،

 واسه اینکه دوباره شروع کنم.

واسه اینکه این بار خودم باشم.

واسه اینکه این بار مال تو باشم.

...

اگه التماست کنم،

بهم یه فرصت دیگه میدی؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:pn هنوزم دوست دارم...

تو هم مال من میشی؟!

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت20:3توسط من | |